دل نوشته هام

حسادت" عشق و دیوانگی
نویسنده : حمیدرضا پازوکی - ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ فروردین ،۱۳٩۱
 

مطلبی که مینویسم از دل نوشته های دیگریست ولی چون به دلم نشست حیفم آمد دوستانم نخوانند..

روزی فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند. ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیائید یک بازی بکنیم مثل قایم باشک. همگی از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد من چشم میگذارم و از آنجائی که کسی نمیخواست دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد .. لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد" خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد" اصالت در میان ابرها مخفی شد" هوس به مرکز زمین رفت" دروغ گفت زیر سنگ پنهان میشوم اما به ته دریا رفت" طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد" و دیوانگی مشغول شمردن بود هفتادونه... هشتاد... و همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود نمیتوانست تصمیم بگیرد در همین حال دیوانگی به صد رسید و عشق پریدو بین یک بوته گل رز پنهان شد.. دیوانگی فریاد زد دارم میام و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی اش آمده بود جائی پنهان شود و بعد لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود " دروغ ته دریاچه" هوس در مرکز زمین" یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق و از یافتن عشق نا امید شده بود.. حسادت در گوشهایش زمزمه کرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او در پشت بوته ی گل رز پنهان شده است.. دیوانگی شاخه ی چنگک مانندی را در بوته گل رز فرو کرد عشق از پشت بوته بیرون آمد در حالی که با دستهایش صورتش را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون میزد و نمیتوانست جائی را ببیند.. دیوانگی گفت آه من چه کردم؟؟!!... عشق پاسخ داد تو نمیتوانی برایم کاری کنی.. اما اگر میخواهی کمکم کنی میتوانی راهنمای من شوی و اینگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره همراه اوست!!......